می گن هر درودی یه بدرد هم داره
راستش از خیلی وقت یش آیدن وب واسم بی معنا شده بود اما به عشق بچه ها میومدم و
یه چی می نوشتم تا بازم احساس کنم مثه قدیم با هم هستیم
همون خانواده ایی که خیلی باهم جور بودن :
سیده . من. مهدی . شانی . زینب. فرزانه .
بهانه
. عسلی . شیوا . نعیم .
ولی تقدیر بد رقم خورد و ...........
نمی خوام گذشته رو به یاد بیارم فقط می گم شاید قسمت این بوده شاید واقعا مقصر
من بودم نمی دونم .
نمی خوام دنبال مقصر بگردم اما اگه می گین من بودم قبول می کنم
اون روزی که سپیده باهام در مورد برگشتن مثه سابق صحبت کرد من حرف خودمو زدم منم یه
آدم کینه ایی لجباز
تا شب حرفای سپیده جلوی چشام میومد
شب خواب دیدم
خواب دیدم رفتم سینه ی قبرستون
نمی دونم توی یه دنیای دیگه ایی بودم
داشتم می سوختم نمی دونم از چی
یه لحظه چهره ی مهدی اومد جلوم
صداش نمیومد ولی داشت بهم می خندید و معلوم بود داره تیکه می ندازه
از خواب پریدم
عرق کرده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم یه حس تنفر بهم دست داه بود
بگذریم
نمی خوام با این حرفام گذشته رو به یادتون بیارم
اما آقا مهدی تو خودت خوب می دونی توی اون قضیه مقصر من نبودم اما...........
ولی می خوام حلالم کنی
اگه هم نکردی ، نکردی
از دوست هرچه رسد نیکوست
خیلی دلم می خواست با همتون یه خدا حافظی گرم داشته باشم با همه ......
سپیده . مهدی . شانی . بهانه . فرزانه . زینب . شیوا . عسلی . نعیم . وحتی نگین که
بهم خندید و ایگنورم کرد
آبجی به خدا هنوزم که هنوزه ازت دلخور نیستم هرچند تو ...............
آدمی بودم که بلاگ رو با عاشق سکوت شروع کردم با تنهاترین عاشق دنیا کلی حال کردم
به پسر آفتاتبی رسیدم و فکر می کردم وب موفقی میشه ولی نشد
به قول آبجی بهانه این نیز بگذرد
اااااااااااااا یه چی یادم شد
اونم این بود ![]()
![]()
![]()
می خوام توی این آپ از همتون بنویسم تا شاید تونسته باشم حرفای نگفتمو بهتون گفته باشم
اگه کسی از قلم افتاد ببخشید
به معدود افرادی اشاره می کنم که توی این ۱سال و خورده ایی باهاشون زندگی کردم
با همه ی تلخی و شیرینیش
اول از شادی می گم :
یه آبجی بی نظیر که هرچی بنویسم نمی تونم جواب خوبیاشو بدم
هر چند با ..............

از ندا می گم که اگه توی اون شرایط بد کنارم نبود معلوم نبود الان من کجا بودم
به خدا آبجی نمی خواستم این طوری بشه ولی شد و ناراحتت کردم امیدوارم درکم کنی
مجبور شدم این کارو کنم
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
نوبتی هم باشه نوبت گل آبجی خودم آبجی سپیده ی عزیزمه که خیلیییییییییییییییییی بهش مدیونم
نمی دونم چی بنویسم که لایق محبتاش باشه
تو هم آبجی ببخش منو می دونی که تقصیر من نیس
امیدوارم همیشه موفق باشی و خوشبخت
چون لایق خوشبختی هستی
میرم از شهر تو
میرم از شهر تو بایه کوله بار از خاطره
دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره
می گذره همراه جاده یاذ تو از تو خیالم
توی راه دریغ از ابری که بباره باز به حالم
توی هر گوشه ی این شهر دارم از عشق تو یادی
می سوزونه من ویاد دلی که به من ندادی
راه می افتم بی هدف مقصد راه و نمی دونم
کاش می شد اروم بگیرم ولی افسوس نمی تونم
تا یه قاصدک تو جاده که بشه هم سفر من
من یه قصه ام که جدایت شده فصل اخر من
می رم و گم میشم اخر تو غروب دشت غربت
نمی تونم که بمونم توی شهر بی محبت
توی هر گوشه ی این شهر دارم از عشق تو یادی
می سوزونه من ویاد دلی که به من ندادی
می رسه به آبجی شانی جونم ( درست نوشتم ، ننوشتم شاینا )![]()
یک نماد واقعی از شاد بودن
هروقت باهات چت کردم یا تو ذهنم اومدی بی اختیار خنده به لبم اومد
توی این مدت که شناختمت درس خوبی بهم دادی
اونم این بود که هرچقدر هم ناراحت هستی بخند
الکی شاد باشم و این خیلی جاها کمکم کرد ازت ممنونم بابت همه چی
آن آرزوی گریزپا دیشب به سراغم آمد، خنده آور است که بنویسم آرزوی من خواب شیرینی
است که با رویای دیدار تو همراه باشد.
دوش، خداوند بزرگ به من رحم کرد و به خواب رفتم و تو را به شکل تابش نوری از مهتاب
که از میان ابرها به شکل ستونهایی کشیده گذشته و به من نزدیک می شدی مشاهده کردم
از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد ، زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن
دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من بنگری و چون سایه ای که مانند نسیم
صبحگاهی زود گذر باشد از نظرم محو شوی ، از تو می پرسم به من بگو چه قوه ای
تو را برمی انگیزد که به آزار من همت گماری!؟ تو می اندیشی مرا که چگونه عاشقت
هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا چون مجنون بوادی جنون کشانده شوم؟!
و یا بمانم محتضری که چشم به راه باشد دیده بر در دوزم
که تو برای آزارم از در کی در می آیی؟! از تو می خواهم برای همیشه از من دور شوی!
از تو خواهش می کنم کاری بکن که من فراموشت کنم !
گرچه این فراموشی به قیمت جانم تمام می شود!
می دانم این بها را که جان شیرین است باید حتما بپردازد!!!!
آبجی بهانه
که می دونم یه خورده از دستم ناراحته ولی به خدا آبجی هر کاری کردم
نتونستم باهات صحبت کنم تا دلیلشو بفهمم اما اگه کاری کردم که باعث ناراحتیت شده از همین جا
می گم معزرت می خوام![]()
من به تو حق می دم آره ولی چیزی نگو
توعاشقش شدی ولی واسش مهم نبود
نمی تونم بگم فراموش کن منم مثلتو بودم
اون وفادار نبود منم وفا دار نموندم
الان مدت زیادیه میگذره از قطع رابطه
ولی نمی دونم کی باعثه یا کدوم حادثه ؟
هستن دلیل اصلی رفتنش از پیشم
امان از ابهامات دارم دیوونه میشم
پس عاقبت نداره دلیل عاشقی شدن
چه گلی به سرم زدم منی که عاشق شدم ؟
منی که حاضر شدم بگذرم از همه چیز
به خاطر کسی که شد زیبا تر از هر چیز
فراموش کن کسی که هرگز به دست نمیاد
به دست بیار کسی که هرگز نمیره از یاد
![]()
و اما آبجی عسل خودم که از آخر نفهمیدم میناست یا عسلی ![]()
به هر حال
خوشحالم از این که این دم آخری اومدیو باهات چت کردم
دوستت دارم مواظب خودت باش
نامه چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد ،گريان مکن قلبت را خالي نگه
دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفرباشد به او
بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر ازخدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم.
![]()
و اما آبجی شیوایی که هنوزم که هنوزه خودمو به خاطر اون کار احمقانه ایی که کردم نبخشیدم
همیشه خودمو مقصر می دونم تو اون ماجرا گرچه خودت گفتی که بخشیدی اما بازم میگم معزرت
خیلی اوقات با حرفای به قول خودت راوانشناسانه آرومم کردی ![]()
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
گل دختر شیراز آبجی فرزانه ی خودم که این آخریا همیشه شرمندش می شدم و نمی تونستم
بهش سر بزنم تو هم آبجی یه درس بهم دادی :
راه زندگی رو بهم نشون دادی ، راه زندگی رو بهم نشون دادی بهم یاد دادی چه طوری و بودن احساسات
به زندگی نگاه کنم هیچ وقت فراموشت نمی کنم
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
مهدی اخوان ثالث(ماث
دااداش سبز خودم نعیم از خطه ی شمال که دلش هم مثه شهرش سبز و خرمه وامیدوارم همیشه
سبز باشه
دیگر نباید خفت امروز روز بیداریست
(رنست چگوارا )
اما تو آقا مهدی با اینکه همه ی گذشتتو از توی ذهنم پرت کردم بیرون هبچ حرفی نمی زنم
واست آرزوی موفقیت می کنم
واین متن رو هم واسه تو می نویسم :
دوستی ........................
دو دوست در بیابان در حرکت بودند در میانه ی راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند
در این میان یکی از آن دو دوست بر صورت دیگری سیلی زد .
آنکه بر صورتش سیلی خورده بود ناراحت شد اما چیزی نگفت تنها بر روی شنها نوشت :
امروز بهترین دوستم بر صورتم سیلی زد
آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند
آنکه به صورتش سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود که غرق شود .
دوستش فوری خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد .
وقتی از آب بیرون آمدندآنکه نجات یافته بود بر روی سنگی حک کرد : امروز بهترین دوستم زندیگ را
نجات داد
دوستش از او پرسید : چرا وقتی تو را ناراحت کردمبر شن ها نوشتی اما این بار که زندگیت را نجات دادم
بر سنگ ؟
او در جواب گفت وقتی کسی مارا می رنجاند باید آنرا بر شن نوشت تا باد های بخشش و
گذشت آن را پراکنده کنند
اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام میدهد باید بر سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا
پاک کند
یاد بگیر درد هایت را بر روی شن بنویسی و شادیهایت را بر سنگ حک کن
میگن :
یک دقیقه طول میکشه تا شخصی را بیبی
یک ساعت تا اورا ستایش کنی
یک روز تا دوستش بداری
اما یک عمر تا فراموش کنی
و در آخرم آبجی نگینم که هنوزم که هنوزه یادش از دلم نرفته
آبجی می دونی که همه رغمه پایت بودم
نبودم ؟
می دونم هرچی بگم بازم حرف خودتو می زنی اما.........
این متن رو هم تقدیم می کنم به تو خوب بخونش و معنیشو درک کن
مواظب خودت باش
مخصوصا اون قلب مهربونت
نيمه شب آواره و بي حس و حال...
در سرم سوداي جامي بي زوار...
پرسه اي آغاز كرديم در خيال..
دل به ياد آورد ...
از جدايي يكي دو ماهی می گذشت ....
يك دو ماه از عمر رفتو برنگشت .....
دل به ياد آورد اول بار را...!!!!
خاطراته اولين ديدار را...
آن نظر بازي آن اسرار را...
آن دو چشم مست آهو وار را...
همچو رازي مبهم و سربسته بود..
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او...
همنشين هم زبان شد با من او...
خسته جان بودم كه جان شد با من او..
دامنش شد خوابگاه خستگي..
اين چنين آغاز شد دلبستگي...
واي از آن شب زنده داري تا سحر...
مست او بودم زدنيا بي خبر...
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...
گفتگو ها بين ما آغاز شد...
گفتمش در عشق پا بر جاست دل...
گر گشايي چشم دل زيباست دل...
گر تو باشي درياي بي انتهاست دل...
بي تو شام بي فرداست دل...
دل ز عشق روي تو حيران شده...
در پي عشق تو سرگردان شده...
گفت در عشقت وفادارم بدار...
شوق وصلت را به سر دارم بدان..
با تو شادی می شود غم ها من..
با تو زیبا می شود فردای من...
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی رخت افسون شده...
جز تو هر یادی به دل مدفون شده..
عالم از زیباییت مجنون شده...
بر لبم گذاشت لب یعنی خموش..
طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش...
در سرم جز عشق او سودا نبود...
بحرکس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختیه مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جانو تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
خب دیگه کم کم باید برم می دونم وقتتونو با این آپ طولانیه چرند گرفتم
دیگه پسر آفتابی رفت
دیگه تو کامنت دونیاتون شلوغی نمی گم
وبمو حذف نمی کنم چون خاطرات زیادی باهاش دارم می دونم کارم احمقانه است
اما ارزش یه شخص از یه وب خیلیییییییییییییییییییییی بیشتره
خیلی دوست داشتم یه خداحافظی گرم داشته باشم با همه اما قسمت این بوده
هیچکدومتونو فراموش نمی کنم ، شبو روزایی که با هم داشتیم
این دمدمای آخر که بغض گلومو فشار می ده دوست دارم بیشتر بنویسم ولی نمی تونم
همتونو دوست دارم و به خدا می سپارمتون
فقط حلالم کنید اگه دوست داشتید البته
دلم نمیاد ازتون بکنم اما مجبورم
مخلص تکتکتون
مهدی احسانی ( پسر آفتابی )
یا حق
سلام
حالتون خوبه ؟
منم ای خوبم
چه خبر ؟
خوشین ؟
من ؟
منم خوشم ، البته فکر می کنم
اگه ۱ماه نبودم نمی تونستم بیام
چون مشکل داشتم
چون ......
بیخیال
مهم الانه که نشستم پشت این سیستم و دارم چرت و پرت می نویسم
الان از حرم میام
جای همه تون خالی بود
صحن آزادی که پاتق منه شولوغ بود در حد تیم ملی ![]()
واسه همتونم دعا کردم خیالتون راحت ![]()
سپیده ، شانی ، شیوا ،
بهانه
،ندا ، عسلی
، داداش نعیم و........... خیلی های
دیگه
خلاصه امشب اومدم یه آپی بزنیم هر چی شد شد
چند وقته تریپه لاوی بر می دارم خفن
آخه همه ی این مدت متن لاو می خوندم
گرچه خودمم می دونم عشق فقط عشق به خدا و بس
و این آفلاین آبجی ندا که خیلی خوشمان آمد ![]()
خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و
هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
بریم سراغ آپ
چه قدر فک زدم![]()
روزی شیوانا ، پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای
غمگین نشسته است
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار
صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب رد داده و پیشنهاد ازدواج دیگری
را پذیرفته است
شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده و با رفتن به خانه ی
مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند
شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟
شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود !!!
شیوانا با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است ؟!!
تو اهل دل و عشق ورزیدنی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده
این ربطی به دخترک ندارد . هر کس دیگری هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به
سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود !
این آتش عشق را به سوی دختر دیگری بفرست
مهم اینه که شعله ی این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد
دخترک با رفتنش پیغام داد که لیاقت این عشق ارزشمند را ندارد .
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و
ظهور پیدا کند.
به همین سادگی

سلام
امروز یه آپ می زنم واسه اونایی که بعضی وقتا فکر می کنن که خدا تنهاشون گذاشته
مثه من که تا چند ماه پیش همین فکر رو می کردم ولی الان همچین فکرای احمقانه ایی نمیکنم
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید
مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت
داشتان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود .
او پس از سال ه آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد
ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت به تنهایی
از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ،
ولی قهرمان ما به جای اینکه
چادر بزند و شب را زیر چادر سر کند ، به صعودش ادامه داد
تا اینکه هوا کاملا تاریک شد به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد .
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی را ببیند
حتی ماه و ستاره ها هم پشت انبوهی از ابر پنهان شده بود
کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود ، ناگهان
پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد ......
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و
بد زندگی اش را به یاد می آورد .
داشت فکر می کرد چه قدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب
دور کمرش حلقه خورد و وسط زمین و هوا مانده است .
حلقه شدن طناب به دور بدنس مانع از سقوط کاملش شده بود .
در آن لحظات سنگین سکوت چاره ایی نداشت جز اینکه فریاد بزند :
ـخدایا کمکم کن
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد :
ـ از من چه می خواهی ؟
ـنجاتم بده
ـواقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم ؟!!
ـالبته ، تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی
ـپس طناب دور کمرت را ببر !!!!!!!!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت
مرد گفت :
هرگز ، تا صبح چیزی نمانده است . صبر می کنم تا گروه نجات از راه رسد و مطمئنا مرا نجات می دهند .
و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند
صبح روز بعد ، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده ی یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی
به دور کمرش حلقه بود ، در حالی ه تنها یک متر با زمین فاصله داشت
و شما ؟
شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده ایید ؟
آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید ؟
هیچ گاه به پیام هایی که از جانب خدا برایتان فرستاده می شود شک نکنید .
هیچ گاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است .
هیچ گاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمی کند و به یاد داشته باشید
( خدا همواره مراقب شماست )

عید غدیرتونم مبارک
علی علی یا علی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
ووووووووووووووووووووووو توی این هفته ۲ بار آپ کردم
فکر نکینین تنبلما ![]()
چه خبر ؟
خوب هستین که ؟
خدا رو شکر
امشب اومدم آپ تولد آبجی بهانه ی عزیز و خودم رو بزنم و برم
نمی دونم شاید تا چند مدت نتونستم بیام نت آخه مشکلات زیاد شده و وقت کم
بریم سراغ آپ
اولین متن رو واسه ی آبجی خوبم بهانه می زنم که خودش می دونه چه قدر واسم عزیزه
بنام عشق
یکبار دیگر دست بر قلم می برم، به سراغ این رفیق آشنا می روم وبه این همدم تنهایی ها ودلتنگی ها
و لحضه های سکوتم پناه می برم تا بنگارم از برای عزیزترین عزیز زندگیم، آنچه را که در درون دلم غوغایی برپا کرده است وشوری.
تمام ذهنم را می کاوم، اندیشه ام را جستجومی کنم درگذشته ها، درلحظات دیرین دیروزوامروز،
در سکوت ها و انتظارها، اما نمی یابم آن واژه ای را که در خور بهترینم باشد.چشمانم را می بندم
وبه دنبال آن سکوتی سهمگین سراپای وجودم را فرا می گیرد.
تمام دیروزها تمام خاطرات تمام آرزوها وایکاش ها و امیدها در پس سیاهی چشمانم تداعی می شوند.
لحظه به لحظه به نمایش در می آیند تا برسند به روز معجزه به روز شور به روز شوق به روز شکوه ...
به روزی که زیباترین جمله را از زبان عزیزی شنیدم؛
«"دوستت دارم"» و از سر حجب وحیا دیگر هیچ،...
این واژه تمام آنچه را که ذهنم در خویشتن پرورانده بود را آتش زد خاکستر نمود، آن کاخ پوشالی را
که برای خویش ساخته بود را به یکباره نابود ساخت و بنایی از امید وآرزو را دیگر بار برپا نمود.
بنایی زیبا ومستحکم؛ از امیدها و آرزوهای رنگین، از عظمت وشکوه، سرشار از مهربانی وعشق.
کبوتری عاشق، آبجی عزیز من در بیداری محض،رویای زندگی را با چشمانی
پر از اشک شوق ساخت وبه تماشایش بنشست
مهربانم، آرام جانم، هستی من؛بیستمین سال تولد ت مبارک ،
به زلالی این باران اشک شوق که بر گونه هام جاریست ؛
دوستت دارم

۲۰شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از مهر محبت را
همراه قلب مملو از عشقم را به تو تقدیم می کنم و
۲۰کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها می کنم تا همگان
زادروز سبزت را بر تو تبریک گویند

و اما هدیه ی من به تو آبجی بهانه :
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بسه یا نه آبجی ؟ ![]()
.
و اما تولد خودم
فقط امیدوارم امسال روی تصمیم بمونم و سعی کنم همین راه رو که در پیش گرفتم ادامه بدم
و اما جمله های شما و بازی ایی که آبجی عسل ازم خواسته بود که با بردن هر کسی چه
چیزی به ذهنم می رسه :
اول جمله ها :
آبجی سپیده : و گه گاهی دو خط شعر که گویا همه چیز است و خود نا چیز :
من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند ، دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند
آبجی شانیا :چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای ما شدی
کیشمیش خانوم : انسانهای بی هدف مجبورن تمام عمر برای انسانهای هدفمند کار کنند
داداش نعیم : دستام بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن اما هیچکس فکر نکرد شاید یک گل کاشته باشم
و اما بازی :
سپیده : یه آبجی خووووووووووووووووووووووووووووووب و گل که فقط مهربونیاش
به ذهنم میاد
ندا : یاد تهران و آلودگی و هوای ناپاک ![]()
![]()
بهانه : فقط یه چیز ![]()
شانی : فقط خنده و فاز +![]()
فرزانه : یه آبجی مهربون از شیراز ![]()
شیوا : نمی دونم چرا روانشناسی یادم میاد
ولی خیلی کمک کرد ![]()
داداش نعیم : یاد شمال و سر سبزی ![]()
شاد باشین
علی علی یا علی
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامی بعد از ۲ هفته
اول از همه شرمنده اگه دیر به دیر میام نت
آخه توی این ۲ هفته خیلیییییییییییییییییییی گرفتار بودم که به حمد الله حل شد
این آپ چند تا موضوع داره
۱ـادامه ی وبلاگ رو تک نفره انجام می دم چون یه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد بعضی ها
رو بهتر بشناسم
بیخیال دیگه اونقدر ظرفیت دارم که واسه این طور چیزای بی ارزش خودمو ناراحت کنم
فقط می تونم بگم که واسش متاسفم که منو نشناخت .
همین
۲ ـ توی این ماه آذر ۳ تا تولد داریم
۱۵ آذر تولد آبجی ندا که می دونه چه قدر دوسش دارم
۲۲ آذر تولد آبجی بهانه ی عزیز
که یه کم از دستش دلخورم ولی چیز مهمی نیس
و آخری ۲۳ آذر هم تولد خودمه که تولد بهانه رو با تولد خودم جشن می گیریم
نوبتی هم باشه نوبت تولد آبجی ندای عزیزمه :
روزهای پاییز آنچنان مرا با خود غرق ساخته که از گذر قطرات باران
پاییزی می ترسم . یاد روزهای که خروشان و جوشان ، مستِ مست
زیر باران بهاری لُکه می دویدم ، امروز از پس روزها چیزی جز اندوه
روزهای رفته در دامانم نگذاشته
انعکاس صدای خورد شدنم را از زبان همه می شنوم
چه کنم این درد را نمی توان با کسی گفت
نمی خواهم مرثیه تازه بگویم و شما نیز نالان از غم های من
هر چند این سوختن لذتی دارد که تا در میان شعله ها نباشی
درکش مشکل است بسیار مشکل
برای تولد ابجیم ... عزیزتر از جانم ...ندای عزیزم بایدهدیه ایی فراهم آورد
شایسته
دنیایی مادی به جای خویشاکنون می خواهم مشعلی هدیه دهم
بدون کاغذ کادو ولی سوزان و سرخ
آنقدر سوزان که از گذر فاصله ها وجوش را گرم کند ( نه بسوزاند
که این چنین زندگی مرا سوزانده و نمی خواهم شراره ای هر چند
کوچک هر چند اندک بر روی زیبایی او بنشیند و یا خاطرش
را آزار دهد ) آنگاه خاکسترم دوباره شعله ور کند که با این مشعل به
دستان توانای خواهرم همه چیز ممکن است خواهری که از پس
لحظه ها از پس فاصله ها نگرانی هایش را احساس می کنم نگاهش
را احساس می کنم و وجودش را احساس می کنم هر لحظه
هر جا که باشم چه آن هنگام که می نشینم و آرام رنگ رویاهایم
را پاک می کنم و چه آن هنگام که ساده و ساکت از کنار جمعیت ها
از کنار هیاهو ها می گذرم
گه گاهی انقدر نزدیک که گرمی دستانش را بر سردی اشکهای لغزان
چشمانم می بینم ...
ندای عزیزم مشعلت را در دست بگیر یا خاکستر مرا
شعله ور کن ... یا ... یا مرا با کلبه به باد فراموشی بسپار
سنگینی کلمات چشمانم را خیس کرده لیکن گذر از این سرخی
بی خیسی چشم محال است محال
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
...
عزیز دلم ، دلم برای دستانت که دستانم را می فشرد و از پس
هر افتادن نگه می داشت تنگ شده دلم برای لحظاتی که دل
نگرانی های خواهرانه ات را پاسخ می دادم تنگ شده ام
عزیزم خسته شده ام از سیاهی و خاموشی این کلبه
خسته شده ام از هیاهوی جمعیتی که بیرون کلبه مرا به باد خنده گرفته اند
خسته شده ام خواهرم امروز هر چند گذر لحظه ها شاید وجودم
با شعله های خاطرات استوار ایستاده لیک تمام خاکستر خورده وجودم
در پاهایم جمع شده
عزیز من
نمی دانم این فاصله چه می خواهد باقی گذارد انچه که برای من
باقی گذاشته تنها خستگی های است که با جان دل پذیرفته ام و
سیاهی روزهای که با یاد شیرین خاطرات فقط گرم خواهد شد
امروز از پس روزها سلامی را هدیه می دهم که امیدوارم ... امیدوارم
دور نریزی و دست رد بر سینه باد نزنی که او نیز از این همه
سرگردانی خسته شده ...
خواهر مهربونم تولدت مبارک

و آخرین قسمت آپ هم مربوط میشه به خودم و آپ بعدی
۱ـ من چه طور آدمی هستم ؟
خیلی واسم سوال شده که بدونم از نظر شما من چه طور آدمی هستم ؟
مخصوصا اونایی که منو بیشتر میشناسن : سپیده ، بهانه ، شانی ،
عسل ، فرزانه ، نعیم ، شیوا و ....
۲ـ زیبا ترین جمله ایی که تا حالا شنیدین چی بوده ؟
اینو توی آپ بعدی می زارم
خیلی دوستون دارم
مواظب خودتون باشین
علی علی یا علی

سلام به همه ی دوستان عزیییییییییییییییییییییییییییییییییز
گفتم بعد از قرنی یه آپ بزنیم هر چی شد شد
یه زمانی خیلی ذوق وبلاگ داشتم
روزی دو سه بار آپ میکردم
اما الان دیگه پیر شدم
هی جوونی کجایی که یادت بخیر
امشب به
مخم
وااااااااااااااااااای منو مخ ؟ ![]()
نمی دونم این حرفو از کجا آوردم
چون من اصولا با مخ سرو کار ندارم
یعنی ندارم که بخوام ازش استفاده کنم ![]()
اینم یه مدلشه دیگه ![]()
چه کنیم دیگه روزگار فعلا بر وفق مراد ما می باشد و حالی به حولی ![]()
توی یه کتاب خوندم که ( واااااااااااااااااای من کتاب بخونم دیگه چی میشه
)
خلاصه نوشته بود :
شادترين افراد، لزوماً بهترين چيزها را ندارند فقط ازآنچه که دارند بهترين استفاده را
ميکنند
بله
آدم خودش می تونه تصمیم بگیره که چه طور باشه
یه روز یکی از دوستامو دیدم که خیلیییییییییییییی شاده یعنی دست آبجی شانی
جووووون رو از
پشت بسته
رفتم ازش پرسیدم تو چه طوری این قدر همیشه شادی ؟
گفت ببین من هر روز که از خواب بیدار میشم با خودم می گم امروز هم یه روز دیگس تو می خوای
توی این روز چه طوری باشی ؟
شاد و پر انرژی یا افسرده و برج زهر مار ؟
منم تصمیم می گیرم که شاد باشم
من با خودم گفتم این پسره دیوونه ی
یه روز با خودم گفتم حالا منم همین تصمیم رو بگیرم
الانم که ۱ هفته اس دارم این طوری می گزرونم و خیلییییییییییی خوبه
حالا بریم سراغ آپ
این آپو می خوام بزنم تا خیالم راحت شه که انجامش دادم
چند وقت پیش آبجی فرزانه ی عزیز
یه حرفی رو زد که تازه به حرفش پی بردم
آره آبجی حق با تو بود
من هنوز تو سنی نیستم که بخوام عاشق بشم و از این جور چیزا
من الان فقط باید به فکر آیندم باشم
تو حق داشتی در آینده من به اندازه ی کافی وقت دارم که برم دنبال این کارا
باور کن آبجی الان که یه کم سر عقل اومدم به کارای گذشتم می خندم
وقتی بهش فکر می کنم از خنده می میرم
باورم نمیشه که من این کارا رو کردم
وقتی می رم تو فکر
با خودم می گم پسر تو هنوز دهنت بو شیر می ده ![]()
والا به خدا
خب حقیقته دیگه
خوبه خوبه حالا من یه چیز گفتم چرا دارین می خندین ؟ ![]()
آبجی سپیده : ![]()
آبجی شانی :
آبجی بهانه :
آبجی نگین : من آهنگشو می زنم
آبجی فرزانه : حالا من یه چیز گفتم تو واسه چی آبروی خودتو بردی ؟
آبجی عسل : من از دستت ناتراحتم چون خیلی وقته به وبلاگم نیومدی
آبجی شیوا : من باهات قهرم
اینا هم آبجی زینب و داداش وحيد و داداش نعيم هستن كه بحث نشستن
من : بخندين هر طور كه مي خواين فكر كنين ولي هميشه گفتن حقيقت تلخه
نقاشي زندگي من :
مي خوام كه نقاشي كنم يه قصه ي راس راسكي
تصوير يك واقعه رو نه چاپه و نه الكي
مي خوام جووني بكشم سرش تو لاك خودشه
حرف كسي نمي كنه ، خودش ملاك خودشه
مي خوام كه ابري بكشم مياد يهو جلو خدا
سايه ي شومش مي كنه جوونو از خدا ، جدا
تو سايه شيطون مي كشم كه داره تنبور مي زنه
وقت نبودن خدا جوونكو گول مي زنه
مي خوام يه رقاص بكشم دور خودش دور مي زنه
با ضرب و ساز دختري پوزه به آخور مي زنه
مي خوام زمونو بكشم كه با گناه تلف شده
عمر جوونكي رو كه ،هرزه تر از علف شده
مي خوام كه بومو بشكنم ، بوم سياهو لعنتي
مي خوام كه زندگي كنه جوون بدون ذلتي
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
حالا خدا رو مي كشم رو چار پايه نشسته بود
چشماشو روي غفلت جوون قصه بسته بود

این آپ رو می زنم واسه همه ی جوون های ایرونی
نمی دونم شاید به مقام های بالای مملکت بر بخوره ولی این آپ مشکل همه ی مردم
ایرانه و به خصوص جوون ها ی امروز
من اصولا یه آدمی هستم که زیاد با نظامی جماعت و بسیجی نمی پرم ، یعنی
از همون ۳ سال پیش که ازشون پا خوردم دیگه از هیچ کدومشون خوشم نمیاد
و سعی هم می کنم که سرو کارم باهاشون نیوفته
چه طوری واستون بگم ؟
مثلا اگه من تو خیابون باشم و یه مامور ببینم من راهمو کج می کنم از یه طرف دیگه می رم
می دونین واسم یه سوال پیش او.مده
چرا دولت ما با اینکه این قدر فقیر و بیچاره داره میره به کشور هایی امسال فلسطین و لبنان ،
یا عراق و افغانستان کمک می کنه ؟
چرا باید شبکه های تلویزیون ما واسه ی روز قدس از یک هفته ی قبل هر ۶ تا شبکه از فلسطین
میگه ؟
از موضوع اصلی دور نشیم ؟
۱ هفته پیش داشتم با یکی از دوستام تو خیابون راه می رفتیم یه چیزی دیدم که از تعجب خشکم
زده بود
دوستم گفت چی شده ؟
گفتم به این مانکن نگاه کن
باور کنین روی صورت مانکن رو با جوراب سیاه پوشونده بودن
بعد رئیس جمهور ما توی دانشگاه کلمبیای آمریکا می گه کشور ما یه کشور آزاده
واقعا آزادی اینه ؟
آزادی اینه که قبل از انتخابات بگی :
واقعا الان مشکل مردم ما شکل موی بچه های ماست ؟
خب بچه های ما دوست دارن موشونو هر طوری بزنن به منو تو چه ربطی داره ؟
مشکل مهم جوان های ما اینه که موشونو چه طوری بزنن و دولت هم نمی زاره ؟
دیگه الان مشکل کشور ما اینه که مثلا فلان دختر ما فلان لباسو پوشید ؟ دیگه الان مشکل
کشور ما اینه ؟
دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده ، امنیت روانی درست کنه ، پشتیبانی بکنه از مردم
.
سامان دادن اقتصاد اینه که کشور های اروپایی به بانک های کشاورزی و ملت دیگه
ارز و دلار نده ؟
پشتیبانی از مردم اینه که به جوون ها گیر بدن و موهاشونو کوتاه کنن ؟
مگه منه جوون این قدر حق ندارم که موهامو بلند کنم ؟
مگه موهای بلند من به کجای این دولت بر می خوره ؟
یعنی باید مملکت این طوری باشه که توی روز روشن منو بگیرن و ببرن توی پاسگاه
و موهامو با قیچی کوتاه کنن ؟ آره ؟
حالا با این کار چی گیرشون میاد ؟
یا مثلا یه دختر جوون رو بگیرن و به زور ببرن بندازنش تو ماشین ؟
مثلا من عینک دودی بزنم چی میشه ؟
به من می گن این خلاف تمدن و رسم کشور ماست
این یه فرهنگ غربیه
به خدا جای تعجب داره این حرفا
هیچ وقت تصور نمی کردم که بشیم این طوری
که داشته باشیم میلیون ها جوون دین گریز
ملت خلاف می کنن تا برن زندون، واسه جای خواب
خیلیا وقتی مردن عکسشون بدرقه نشد با یه قاب
به خدا این همه ادعا نیش خند داره
ایران صادر می کنه دختر هیجده ساله
آقای رئیس جمهور
تو گفتی دولت من دولت آرامشه
که ذهن مردم واسه حمایتت آماده شه ؟
کاشکه منم محافظ داشتم که دورم وای میستادن و دم می زدم از امنیت
به خدا اگه این ملت می دونستن که همچین بلایی سرشون میاد عمرا اگه به این آقا رای می دادن
کشوری که یکی از بزرگترین صادر کننده های نفته باید بیاد بنزین رو سهمیه بندی کنه
باید یه جوون واسه ازدواج دغدغه ی خونه رو داشته باشه ؟
باید یه جوونی که با هزار امید و آرزو مدرک لیسانسو فوق لیسانس گرفته بی کار باشه و بعضی از
آقایون دو یا سه شغله باشن ؟
فقط می گم امیدوارم، امیدوارم .................................
هیچی
بیخیال
ببخشید که وقتتون رو با این آپ چرند گرفتم
این آپ رو زدم تا یه کم آروم شم
راستی
فردا هم بازی پرسولیس ( سووووووووووووووووووووت ) و ............. ( اسمشو نمی گم )
قهرمان من می شود فردا تو با ۱۱ شاخه گل سرخت آسمان آبی بالای سرمان را
به زانو در آوری ؟
می شود فردا رقص پرچم های سرخ را در آزادی ببینیم؟
چه زیبا می شود...
لحظه ای که تو با ارتش سرخت پایگاه نیلوفر را در هم می کوبی ٬ چه غروری سرا
پایمان را فرا می گیرد...
مست می شویم از این حلاوت... زمانیکه پسرانت آزادی را به سجده در آورند و
هوادار غرورش را فریاد بزند...
رویای شور انگیز بردت خواب از چشم شب زده ام ربوده است ... و من امشب تا
صبح با حافظ برایت فال می گیرم
من مطمئنم تو همان قهرمان رویایی من می شوی
پرسپولیس محبوب من
راستی یه سوال تا یادم نرفته
بازی های لیگ دسته ۲ از کی شروع میشه ؟
آخه استقلال رو توی جدول نمی بینم گفتم شاید از لیگ برتر انصراف داده و رفته دسته ۲ تا شاید
شااااااید اونجا قهرمان شه ![]()
درضمن بعد از بازی و باخت ۱۰۰٪ استقلال این طرفداراش روشون بشه و بیان تو وبم کامنت بزارن ها
من زیاد باهاشون کل کل نمیکنم ![]()
به امید سورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ شدن استقلال
.
.
.
.
.
.
یا حق مددی

یه نفردر رویای خودش هر روز دم غروب با خدا توی ساحل قدم می زد،
سالها کار این آدم همین بود،
مشکلات و سختی ها و رنج های خودشو با خدا در میون می ذاشت،
هیچ وقت احساس تنهایی نمی کرد حتی زمانی هم که خوشحال وشاد بود با خدا صحبت می کرد
روزها به همین منوال گذشت ؛
تا یه مدتی بود که وضعیت زندگیش به هم ریخته بود،حال وروز خوبی نداشت خسته شده بود، مشکلات مالی بسیاری، سراسر زندگیشو گرفته بود ،
خلاصه خیلی داشت اذیت می شد ،
در همین ایام طبق همون عادتی که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شاید کمی آروم بشه؛
همینطور که داشت توی ساحل قدم میزد و با خدا صحبت می کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش خیره شد ،دید فقط ردپای یه نفر هست و اون که سالها با خدا توی ساحل قدم میزد دیگه نتونست طاقت بیاره ،شروع کرد به گلایه کردن از خدا ،هرچی دلش می خواست گفت،
گفت خدا تو هم منو فراموش کردی،تو هم منو تنها گذاشتی ،تو هم دیگه به حرفای من گوش نمیدی،نکنه توی این همه سال من ...
همینطور که داشت این حرفارو میزد ،
احساس کرد صدایی به اون گفت :
اون رد پایی هم که تو دیدی ردپای تو نیست،ردپای منهِ و تودر آغوش من هستی ...